تبلیغات
رضوان سلام - عجیب ولی واقعی

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 27 دی 1391
من امروز سعی کردم داستانهای متفاوتی رو از سرار وب جمع آوری کنم که مربوط میشه به داستانهایی که شاید برای هرکسی باورش  سخت باشه ... خوب حالا می پردازیم به _

 داستان شماره یک:  داستان واقعی تلخ خانه ارواح

به خانه ارواح اعتقاد دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


امروز می خوام با یکی از این خونه ها اشناتون کنم
روستایی در نزدیکیه بندر انزلی به اسم(هفت دغنان) که شامل 2قسمته در قسمت غرب جنگلی بسیار زیبا و فوق العاده که واقعا محشره ولی برای تاریکی شب اصلا جای مناسبی نیست .جنگلی که تو شب به گفته شاهدان عینی سرو صداهای زیادی از توی این جنگل شنیده میشه.

و در قسمت شرقی روستای هفت دغنان که به محض ورود متوجه میشید که تنفس مقداری سخت میشه و هوا سنگین میشه حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در قسمت بیرونی این روستا خونه ای متروکه وجود داره که میگن هر کس 1 شب رو تا صبح توش بتونه طاقت بیاره ارواح اون شخص رو ثروتمند میکنن. مردم اونجا جرات نزدیک شدن به این محل رو ندارند.
اولین بار سال1365یعنی24 سال پیش 4 پسر دانشجو سعی میکنن شهامتشون رو محک بزنن ویک شب اونجا بمونن 2نفر همون سر شب فرار میکنن واما 2نفر دیگه 1نفر دیوانه شد ودیگری سکته و در جا میمیره البته 2نفری که فرار کردن هم حال خوشی ندارن با این مرگ و با این داستان تلخ در اون خونه پلمپ شد

ولی این پایان نیست


4سال بعد این بار 3 دختر دانشجو که سعی داشتن به بقیه ثابت کنن از هیچ چیز نمی ترسن تصمیم گرفتن از پشت خونه و مخفیانه وارد خونه بشن که این بار حادثه ای وحشتناک در انتظار بود 2روز بعد دختری رو در300 متری اون خونه تو جنگل پیدا میکنن که داخل درخت پنهان شده بود و از ترس میلرزید اونهم بعد از 2روز اون دختر با انگشت خونرو نشون میداد پلمب شکسته شد و در کمال تاثر جسد 2 دختر بیچاره پیدا شد و علت مرگ هر دو سکته انی ومرگ انی بود چشمانه هر 2 باز و به یک نقطه خیره شده بودودختر سوم که زنده مونده بود 4 روز بعد خودکشی کرد تا این غصه تلخ پایان تلخ تری داشته باشه بعد از این ماجرا اطراف اون خونه تخلیه وتوسط پلیس اونهم از راه دور بشدت کنترل میشه و هیچ کس حق نزدیک شدن به این خونه رو نداره.

این داستان کاملا واقعی است بهتون پیشنهاد میکنم برید این روستای زیبارو ببینید ولی نزدیک این خونه نشید اما برای کسانی که به ارواح اعتقاد ندارن پیشنهاد میکنم این روستارو از نزدیک ببینن نظرشون حتما عوض میشه .....
منبع داستان داستان شماره دو :  داستانی عجیب ولی واقعی


زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم  متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

 دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند )  در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .

داستان شماره سه: وحشت در محله قدیمی قزوین


اعضاى هشت نفره یك خانواده قزوینى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پیش یك «بچه جن» با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسیله او از آنچه در آینده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان این خانواده پس از دوستى و آشنایى با این بچه «جن» دچار مشكلات شدید روحى و روانى شده اند.
• نخستین بار چه گذشت
خانه در محله اى قدیمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گوید: ۱۱ماه پیش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شدیدى شده و در ناحیه گردن تمام رگهایش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگیر شده بود.
وى گفت: از اینكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسیده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هیجان او به اندازه اى بود كه همه به او خیره شده بودیم تا اینكه او جلوى آینه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: این دختر دوست من است. ما هیچ كس را نمى دیدیم ولى او در آینه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بودیم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در یك لحظه پارچ را برداشته و به دیوار كوبید و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خیلى از این وضعیت احساس خطر كردم براى همین بود كه همان روز پسرم را به نزد یك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در میان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هیچ تاثیرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

*دومین جن زده
وى گفت: وضعیت پسرم همه اعضاى خانواده را پریشان كرده بود. همه نگران وضعیت او بودیم و مى ترسیدیم كه مبادا بلایى سر او بیاید. در این میان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بیشتر از بقیه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشیند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.
دخترم دیگر از خانه بیرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گریه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعیت برادرش به این روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجیبى از او سر زد او ناخن هایش را به شدت مى جوید و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعیتى كه پیش آمده بود گلایه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصیه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.
این پدر ادامه داد: دخترم در حرفهایش جسته و گریخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به دیدن او نبودیم. او كم كم دیگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.
وى ادامه داد: چند روزى گذشت یك روز تشنج شدیدى به او دست داد و در یك لحظه به طرف من حمله كرد. از این رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسیدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.

*سومین جن زده
پدر مى گوید: پسر دیگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى دیدیم. مى دانستیم كه این پسرمان هم مثل آن دوتاى دیگر جن زده شده است.

*پیشگویى
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گوید: در شرایطى بودیم كه نمى دانستیم چه كنیم. شوهرم و من به هر درى مى زدیم به نتیجه نمى رسیدیم. یك روز دخترم را شروع به نصیحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص دیگرى را داشته است و اصلاً به تو هیچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زیاد نگران دایى نباش. دایى دچار ناراحتى كلیه است و تا ۱۰ ماه دیگر مى میرد. ۱۰ ماه بعد برادرم در بیمارستان جان سپرد. دیگر متوجه خطر جدى در نزدیك خودمان شده بودیم. هركس آدرسى از پزشك، دعانویس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى بردیم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخیر اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا بردیم. خانه آن زن در روستایى دورافتاده بود. پیرزن بچه هایم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هایم را مى شنیدم، دیوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعیت بدترى از من داشت پیرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.
وى گفت: پنج روز آنجا بودیم. بچه هایم آرامتر شده بودند. پیرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام این ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستیم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوین دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگویه ها وپیشگویى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار یا شام مى نشستیم مى دانستیم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در یك لحظه ناپدید مى شد، بى آنكه ببینیم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گوید: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم همیشه گریه مى كند و از پدرم ناراحت است.

*چرا؟
پسرك مى گوید: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گوید: او در كنار من مى نشیند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زیادى را به من مى دهد.

*چهارمین جن زده
خاله بچه ها كه از شنیدن وضعیت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوین مى شود تا جویاى حال آنان شود ولى این زن بعد از چند روز اقامت در این خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همین حالات مى شود بر اثر پیش آمدن این حالات، همه از او فاصله مى گیرند و مشكلات زیادى براى او و خانواده اش پیش مى آید.

*كودكان جن زده محله
چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان این خانواده قزوینى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعیت همسایگان محله به هم ریخته است. یكى از این خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده یك كوچه بالاتر و دیگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.

*بچه جن
تمام این كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گویند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبیه انسان است. دست هایش سوخته است. لباس تمیز ومرتبى بر تن دارد. او همیشه در حال گریه وزارى است. موهایش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گوید: وقتى در لحظاتى بچه هایم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بینند دست هایشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشیده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

*ادامه پیشگویى ها
بچه ها گاه و بى گاه از مرگ، نبودن همسایه، آمدن میهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه این پیشگویى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گریه مى گوید: نمى دانم چرا بچه هایم اینطورى شده اند. از این وضعیت ناراحت هستیم. آنها بعد از تشنج با تزریق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.
• متخصصان چه مى گویند؟
یك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى این افراد مى گوید: جن قابل لمس یا دیدن نیست. در احادیث و روایت اسلامى نیز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه این خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نیست به احتمال قوى همه این افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخیل و تلقین است شده اند.

داستان شماره چهار: ماجرای 90 روزه دختر جنی


دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید كه بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند .


خانه  آنها در یكی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید:

*از كی با این موجودات در ارتباطی :


**از سه ماه پیش

 
*آیا دوران كودكی جن ها را دیده بودی یا از چیزی می ترسیدی ؟


**من در كودكی نه جن دیدم و نه از چیزی می ترسیدم ، من حتی در تاریكی برای گربه قبلی ام غذا می بردم حتی از تاریكی هم نمی ترسیدم .


*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چیست ؟


**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمی ترسد ، بلكه از آنها بدش می آید و مدام به آنها نفرین می كند كه در آن موقع آنها من را اذیت می كنند .


*گربه را از كجا پیدا كردی و چند سال آن را داری ؟


**یك گربه ماده 3 سال پیش آمد در بالكن خونه ما و گربه ام را به دنیا آورد . جالب این جا بود كه گربه ها همیشه 5 الی 6 بچه به دنیا می آورند ، ولی این گربه مادر همین یك گربه را به دنیا آورد . و بعد از دو روز دیگه مادر گربه ام نیامد .

 
*چه جوری به این گربه انس گرفتی ؟


**چون مادر گربه نیامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدی به من انس گرفته بود كه بعضی مواقع احساس می كردم به من می گوید ، مامان! تمام رفتارهایش مانند یك انسان بود . گربه ام حتی من را می بوسید .



*گربه نر بود یا ماده ؟


**من اسمش را نیلو گذاشته بودم ولی بعد از مردنش دامپزشكی كه برده بودیم ، جنسیت او را نر اعلام كرد .



از كی جن ها رو زیاد می بینی ؟


آن شب خوابم نمی برد ، ساعت نزدیك 4:30 صبح بود به خاطر همین با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نیلو (گربه ام) رفت تو كوچه كه یكدفعه دیدم با یك گربه سیاه كه پدر نیلو (گربه ام) بود و بارها دیده بودمش ، داشت دعوا می كرد . اول به خیالم یك دعوای ساده بود ، ولی گربه سیاه در تاریكی كوچه تبدیل به یك آدم سیاهپوش شد كه عینك دودی زده بود و موهایش عین پلاستیك می ماند و وقتی داشت می آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غیب شد از این ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه ام آنها را زیاد می دیدم .

 
*چگونه آنها را می بینی ؟


**آنها با من كاری نداشتن ولی هر زمان مادرم با من یا بدون من میرفت پیش جن گیر و دعا نویس آنها مرا كتك می زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) می گوید : حتی یك دفعه از همین در تا انتهای آشپزخانه پای من را گرفتند و كشیدند .

 
*گربه ات چه طوری مرد ؟


**یك روز وقتی من و مادرم از بیرون آمدیم خانه دیدیم كه نیلو وسط حیاط افتاده ، طوری كه انگار سرش زیر پای یك نفر له شده بود وقتی او را به دامپزشكی پیش دكتر خیرخواه بردیم او هم نتوانست چگونگی مرگش را تشخیص دهد و فقط گفت خفگی است .


*از كجا فهمیدی كسانی كه با آنها در ارتباطی جن هستند ؟ آیا قبلا جن دیده بودی ؟


**نه من جن ندیده بودم از آنجاییكه آنها غیب می شدند و شكل واقعی خود را در خواب به من نشان می دادند . آنها در بیداری به شكل انسانهایی عجیب با پوششی عجیب خودشان را به من نشان می دادند ولی در خوابم به شكل واقعی می آمدند ، آنها دارای شاخهای خاكستری – چشمان قرمز و پوستی كلفت و براق هستند و در سر و بازویشان خارهایی دارند .


*درس هم می خوانی ؟


**نه من در دوران ابتدایی چون خونریزی بینی داشتم به حدی كه بی هوش می شدم مدیر مدرسه گفت : كه دیگر نمی تواند من را در مدرسه قبول كند ، سال دوم ابتدایی ترك تحصیل كردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن كردم . شبانه می خواندم و غیر حضوری واحدهایم را پاس می كردم .


طوری كه در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولی در كارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .

 
*با وجود جن ها چه طور درس می خواندی ؟


**با وجود آنها من آن قدر انرژی داشتم كه با نمرات عالی قبول می شدم .


*آیا تو تخیلی هستی؟


**تخیلی نبودم ونیستم .

 
*به ارتباط با جن ها علاقه نشان می دادی یعنی قبل از این جریان دوست داشتی با آنها ارتباط برقرار كنی ؟


**من اصلا به آنها فكر نمی كردم حتی مطالعه هم در این زمینه نداشتم .


*قبل از دیدن جن ها چیز غیر عادی در خانه تان رخ نداده بود ؟


**تنها اتفاق غیر عادی و جالب این بود كه بعضی چیزهایی كه در جایشان بود از جای دیگری سر در می آوردند ، یك بار دسته كلیدم را روی میز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط كتابهایم پیدا كردم .

 
*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟


**دوست داشتم پیش من بمانند ، من خیلی به آنها عادت كردم وقتی آنها نیستند من هیچ انرژی ندارم .

 
*دوست داشتی مثل جن ها باشی ؟


**آنها به من می گفتند : سیستم عصبی تو مشكل داره و زیاد عمر نمی كنی ، اگر تا یك مدت با ما باشی جزئی از ما می شوی آنها می گفتند ما تو را قوی و بعد ضعیف كردیم تا بفهمی هیچ انسانی به كمك تو نمی آید ، آنها از انسانها متنفرند .


*الان چه احساسی نسبت به آنها داری ؟


**دوست دارم دوباره بیایند آخه چند وقتی است كه آنها را زیاد نمی بینم . می خواهم دوباره انرژی بگیرم .


*با این انرژی كه به تو می دادند چه كار می كردی ؟


**من می توانستم در تاریكی مطلق در آینه به چشمهایم خیرع شوم و رنگ آنها را از قهوه ای تیره به كهربائی برسانم و اینكه شبها در آیینه كسانی را كه فردا صبح با آن برخورد داشتم می دیدم . دو برابر یك مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .


*تو نماز هم می خوانی ؟


**قبل از دوستی با آنها می خواندم ، ولی بعد از دوستی با آنها نمیخوانم چون آنها دوست ندارند.


*وقتی با آنها دوست شدید و رابطه پیدا كردید در مورد خود چه فكر میكردید ؟


**فكر میكردم از آدمهای دیگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من می گفتند، چشمانت را ببند و من این كار را میكردم و با خودم می گفتم، یك جن بكش – یك جم شرور ویا خوب بكش بعد وقت چشمانم را باز میكردم یكی از اونها را به صورت تصویری مبهم روی كاغذ می كشیدم . 


*چند سال هست در این خانه زندگی می كنی ؟


**از موقعی كه به دنیا آمدم 19 سال .


*پدرت چندساله فوت شده ؟


**او فروردین ماه 1377 فوت شده است .


*جن هایی كه با آنها ارتباط داری چند نفرنند ؟


**اول 4 نفر بودند اما الان بیشترند .

 
*از كدومشون بیشتر خوشت میاد ؟


**از بچه یكی از جن ها


مادر زینب می گوید :


یك روز داشتم چای می خوردم كه دیدم یك زنی دارد از حیاط به طرف در اتاق می اید . رفتم در را بستم چون احساس می كردم برای اذیت كردن زینب می اید وقتی كه در را بستم برای این كه تلافی كند هر چی آشغال بود ، دیدم از بالا به داخل چایی من می ریزد .


زینب به من گفت : من یك دختر باردار سیاه می بینم كه تو خانه خواهرم از این اتاق به آن اتاق می رود .


و حالا خود زینب در ادامه گفته های مادرش می گوید :


جالب اینجاست كه وقتی مامانم با آنها لج می كند و به روی زمین آب جوش می ریزد ، كف پای من می سوزد و حالت تشنج به من دست می دهد .

منبع






طبقه بندی: عمومی، 
برچسب ها: جن، ارواح، داستانهای باورنکردنی، عجیب، جن و پری، روح، خانه ارواح،
ارسال توسط هادی رضوی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما با داشتن ماهواره چیست ؟



صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin